جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

بدون عنوان

تلوزیون ما همیشه رو شبکه پویاست و مدام هم یه مسابقه ی نقاشیه که شعرش خونده میشه . خلاصه این شده ورد زبون من ... داشتم تو آشپزخونه وسایلو جمع میکردم (واسه اسباب کشی) و از اون طرف هم داشتم این شعره رو میخوندم که : بکش میون ابرا    رنگین کمون رنگی - یه خونه نقاشی کن   چه خونه ی قشنگی ... خلاصه دیدم فاطمه داره میگه : هوهو چی چی ... هوهو چی چی ... اول فکر کردم داره تو بازیش همین طوری یه چیزی میگه وقتی شعرو ادامه دادم یادم افتاد به این بیتش : میرسه از راه قطار نقاشیا و یادم اومد اینچاش همین هوهو چی چی رو میگه ... خلاصه انقدرررر ذوق کردم که این بلا اینو حفظ کرده بدون اینکه اصلا ما یادش بدیم !!! انقدر بوس بوسیش کردمممم دیروزم که فاط...
16 تير 1392

بدون عنوان

رفتم بخوابونمتو بیام دوباره . خودمم خوابم گرفته  .. کلا که خیلی کارات بامزست . نی ناینای کردنت . یهو میگی : مامان و میای سرتو خم میکنی جلوی صورتم . کیف میکنما . امروزم با بابات این کارو کردی .  راستی میگی  ممنون   . و بیا رو هم میگی....     ...
9 تير 1392

همه ی زندگی مامان فاطمستتتتت

بالاخره خوابیدی و گذاشتی مامان یه چن خطی بنویسه ! کار جدیدددددد  تقریبا جمله های کوتاه میسازی . مثلا من دارم لباس میپوشم میگی : مامان دد ؟؟؟؟ یه مدل خیلی نازی هم میگیاااا ...  دو تا خاطره خنده دار . یه بار صبح داشتی شیر میخوردی و منم تازه از خواب پا شده بودم خمیازه میکشیدم بعدش تو بی بیو ول کردی و گفتی : مامان آ . آ . آ   ... یهبارم مامانم داشته سرفه میکرده تو رفتی به باباییت (بابای خودم) گفتی مامان و ادای سرفه کردنو در آوردی ... ههههههههههه وقتی قرآن میشنوی یا صلوات حالا تو جمعی باشه یا از تلوزیون باشه ، میگی : الاااااا (به سبک صلوات) ... من که کلی خندم میگیره . همیشه وقتی عوضت میکردم  بهت میگفتم  : زشته...
9 تير 1392
1